سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
شیطون ترین شیطونا تو دنیا
تاريخ : شنبه بیست و یکم مرداد 1391 | 3:42 بعد از ظهر | نویسنده : مریم
سلام بچه ها.

منو دوستم تصمیم گرفتیم این وبلاگو با هم بسازیم و تبدیش کنیم به یه وبلاگ بترکون.

من صاحب وبلاگ شهر دخترا هستم اینم ادرسشه :www.cinderella344.blogfa.com

فاطمه هم صاحب وبلاگ love هستش اینم ادرسش :www.pinklove433.blogfa.com

پیشنهاد میکنم به هر دوتاش بسرین.

به امید درخشش ما و شما.

bye ta hi



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 | 12:20 بعد از ظهر | نویسنده : مریم

بابا جون؟

- جونم بابا جون؟

این خانمه چرا با مانتو خوابیده؟

- خب… خب… خب حتما اینجوری راحتتره دخترم

یعنی با لباس راحتی سختشه؟

- آره دیگه، بعضیها با لباس راحتی سختشونه!



بقیه حرفم
تاريخ : جمعه پنجم آبان 1391 | 6:33 بعد از ظهر | نویسنده : مریم
تاريخ : جمعه هفتم مهر 1391 | 8:36 بعد از ظهر | نویسنده : مریم
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد .

پس از دوماه ، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون :

لوراي عزيز ، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام ! و مي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم . من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد ، ازهمه همکاران و دوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد ، برادر ، پسرعمو ، پسردايي . . . خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت ، نامزد بي وفايش ، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند ، به اين مضمون :

روبرت عزيز ، مراببخش ، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم ، لطفاً عکس خودت را ازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان




تاريخ : جمعه هفتم مهر 1391 | 8:34 بعد از ظهر | نویسنده : مریم
تاريخ : دوشنبه سوم مهر 1391 | 4:57 بعد از ظهر | نویسنده : مریم
همه مخترعین میرن بهشت

به جز مخترع زنگ ساعت…!!!

خدا ازش نگذره….. !



طرف اسم ایدیش زده جوجو میگم چند سالته میگه 50

حالا خدایی خودتون بگید این جوجو هست یا شترمرغ بالغ !؟


 بیایم ظاهر بین نباشیم !

بعضیا ممکنه در ظاهر بیشعور بنظر بیان

اما وقتی باشون میگردیم و بیشتر میشناسیمشون

می بینیم که باطنن هم بیشعورن !



یه خانوم همسایه داریم که هر وقت میخواد پارک دوبل کنه

من با نیم کیلو تخمه میشینم تو تراس نیگاش میکنم …



نظریه جدید حیف نون :


 
مهم نیــس دیگران پشـــت سرم چی میگن


 
مهم اینه جرات ندارن تو روم اون حرفا رو بزنن !
 



وقایع زندگی به ۲ صورت میباشد :


 
اگه خوش بگذره ، اسمش خاطره ست
 


اگه پدرت در بیاد ، تجربه ست !




ده تا سنگک خریدیم ملت یه جوری نگاه می‌کنن

 

 

انگار پرادو سوار شدیم! والللا !




دقت کردین همیشه وقتی حوله رو تو حموم میخوای برداری


 یکی از لباسات میفته رو زمین خیس میشه ؟!






برچسب‌ها: طنز, سرگرمی, طنز جدید, باحال, خنده دار

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 2:32 بعد از ظهر | نویسنده : فاطمه

resized 0.970075001344026311pers1.net  رابطه در خواندن و کسب آرامش از نظر ترول



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 | 1:51 بعد از ظهر | نویسنده : فاطمه

سفره عقدزن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم و شمع زندگیمان نورانی باشد.
مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

 

روز زنزن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم .شام چی داریم؟

 

روز مردزن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
مرد: حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی .چه بوی غذایی می یاد!

روز بعد از تولد بچه

زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی)
مرد با دهان پر : نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است
چهل سال بعدزن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم؟!
دو ثانیه قبل از مرگزن: عزیزم همیشه دوستت داشتم
مرد: گشنمه

 

وصیت نامهزن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید

 

اون دنیازن: خطاب به فرشته مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید، نه نه عزیزم، خدایا به خاطر من (((و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)))
مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن



تاريخ : دوشنبه بیستم شهریور 1391 | 1:52 قبل از ظهر | نویسنده : مریم

بابا جون؟

- جونم بابا جون؟

این خانمه چرا با مانتو خوابیده؟

- خب… خب… خب حتما اینجوری راحتتره دخترم

یعنی با لباس راحتی سختشه؟

- آره دیگه، بعضیها با لباس راحتی سختشونه!

پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتی؟

- …….هیس بابایی، دارم فیلم میبینم

باباجون، کم آوردی؟!

- نه عزیزم، من کم بیارم؟ اصلا هر سوالی داری بپرس تا جواب بدم

خب راستشو بگو چرا این خانمه با مانتو خوابیده بود؟

- چون خانم خوبیه و حجابشو رعایت میکنه

آهان، پس یعنی مامان من خانم بدیه؟

- نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبیه

پس چرا بدون مانتو میخوابه؟!

- خب مامانت اینجوری راحتتره !

اون آقاهه هم چون میخواسته حجابشو رعایت کنه با کت و شلوار خوابیده بود؟

- نه عزیزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد

پس چرا خانمش که خیلی هم خانم خوبیه بهش کمک نکرد لباسشو در بیاره؟!

- چون میخواست شوهرش روی پاهای خودش بایسته

واسه همینه که شما نمیتونید روی پاهای خودتون بایستید؟!

- عزیزم مگه تو فردا مدرسه نداری؟

داری میپیچونی؟

- نه قربونت برم عزیزم،اما یه بچه خوب که وسط فیلم اینقدر سوال نمیپرسه؛باشه عسل بابا؟

اما من هنوز قانع نشدم

- توی این یک مورد به مامانت رفتی؛ خب بپرس عزیزم

چرا باباها توی تلویزیون همیشه روی مبل میخوابن؟

- واسه اینکه تختخوابشون کوچیکه، دو نفری جا نمیشن

خب چرا یه تخت بزرگتر نمیخرن؟

- لابد پول ندارن دیگه

پس چرا اینا دوتا ماشین دارن، ما ماشین نداریم؟

- چون ماشین باعث آلودگی هوا میشه، ما نخریدیم عزیزم

آهان،یعنی آدما نمیتونن همزمان دوتا کار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و
خانومه که حجابشون رو رعایت میکنن، باعث آلودگی هوا میشن، شما و مامان
که باعث آلودگی هوا نمیشین حجابتون رو رعایت نمیکنین؛ درست گفتم بابایی؟

- آره دخترم، اصلا همین چیزیه که تو میگی، حالا میشه من فیلم ببینم؟

باشه،ببین بابایی اما تحت تاثیر این فیلمها قرار نگیری بری ماشین بخریها، به
جاش برو به مامان یاد بده حجابشو موقع خواب رعایت کنه که تو اینقدر موقع
جواب دادن به سوالاتم خجالت نکشی! باشه باشه ؟!


برچسب‌ها: مکالمه دختر و بابا, طنز, سرگرمی, دختر, بابا

تاريخ : پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 | 2:6 بعد از ظهر | نویسنده : مریم
تاريخ : یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 | 3:4 بعد از ظهر | نویسنده : فاطمه

بهترین کارها دوستی با دختر مردم است



اهدای جایزه



دختران در کلاس درس می رقصند




خرمگس






تاريخ : یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 | 3:2 بعد از ظهر | نویسنده : فاطمه





تاريخ : یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 | 3:1 بعد از ظهر | نویسنده : فاطمه

به شبها كه هق هق كودكانه ام

زير بالش پنهان است فكر نكن 

ديگر بزرگ شده ام

آنقدر كه دلم 

يك آبنبات شيرين مي خواهد 

با طعم لبهاي تو و 

بادكنكي صورتي 

پر از نفسهايت



تاريخ : یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 | 2:59 بعد از ظهر | نویسنده : فاطمه
تاريخ : یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 | 2:52 بعد از ظهر | نویسنده : فاطمه
تاريخ : شنبه یازدهم شهریور 1391 | 12:57 بعد از ظهر | نویسنده : مریم
يکي بود يکي نبود

غير از خدا هيچ کس نبود(دقت کنيد،هيچ کس نبود)

در آبادي کوچکي مردمي زندگي مي کردند…:|

حالا مي فهم،

ما با قصه خواب نمي رفتيم.

همون اول هنگ مي کرديم!!!


برچسب‌ها: داستان, هیچ کس نبود

تاريخ : شنبه یازدهم شهریور 1391 | 12:47 بعد از ظهر | نویسنده : مریم